شب اندر شبستان فرستاد شاه * بفرمود تا برنشيند به گاه
بسى برنيامد بدين روزگار * كه رنگ اندرآمد بخرم بهار
جدا گشت زو كودكى چون پرى * بچهره بسان بت آزرى
جهاندار نامش سياوخش كرد * بر آن چرخ گردنده را بخش كرد
چنين تا برآمد برين روزگار * تهمتن بيامد بر شهريار
بشه گفت كاين كودك شيدفش * مرا پرورانيد بايد بكش
چو رستم ببردش بزابلستان * نشستنگهش بود در گلستان
هنرها بياموختش سربهسر * بسى رنج برداشت آمد ببر
چنين گفت با رستم سرفراز * كه آمد بديدار شاهم نياز
گسل كرد زان گونه او را بشاه * كه شد بر سياوش نظاره سپاه
چو كاووس را ديد بر تخت عاج * ز ياقوت رخشنده بر سرش تاج
نخست آفرين كرد و بردش نماز * زمانى همىگفت با خاك راز
مهان در سياوش فروماندند * بدادار برآفرين خواندند
چنين هفت سالش همىآزمود * بهر كار جز پاك و دانا نبود
برآمد برين نيز يك روزگار * يكى روز سودابهء پرنگار
بناگاه روى سياوش بديد * پرانديشه گشت و دلش بردميد
چنان شد كه گفتى طراز نخ است * و يا پيش آتش نهاده يخ است
دگر روز شبگير سودابه رفت * بر شاه ايران خراميد تفت
كه ما روى پوشيدگان را به مهر * پر از خون رخست و پر از آب چهر
بگو با سياوش كه بر خوان ما * گرايد بسوى شبستان ما
نمازش بريم و نثار آوريم * درخت پرستش ببار آوريم
به دو گفت شاه اين سخن درخورست * بر او مر ترا مهر صد مادرست
ترا پاك يزدان چنان آفريد * كه مهر آورد هركه چهر تو ديد
بويژه كه پيوستهء خون بود * چو از دور بيند ترا چون بود
شبستان به دو پيش بازآمدند * پر از شادى و بزم و ساز آمدند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1462
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٦٢