در باب دقيقى حكيم ابو القاسم فردوسى در شاهنامه گفته در مقدمهء گشتاسبنامه
همىخواهم از دادگر يك خداى * كه چندان به گيتى بمانم بهجاى
كه اين نامهء شهرياران پيش * بپيوندم از خوبگفتار خويش
ازآنپس تن جانور خاك راست * سخنگوى جان معدن پاك راست
كنون رازها باز جويم ترا * حديث دقيقى بگويم ترا
چنان ديد گوينده يك شب به خواب * كه جام ميى داشت همچون گلاب
دقيقى ز جايى پديد آمدى * بدانجام مى داستانها زدى
به فردوسى آواز دادى كه مى * مخور جز به آيين كاوس كى
كه شاهى گزيدى ز گيتى كه تخت * بنازد به دو تاج و شمشير و بخت
شهنشاه محمود گيرنده شهر * ز شادى به هركس رساننده بهر
بدين نامه گر چند بشتافتى * كنون هرچه جستى همه يافتى
از اندازه من بيش گفتم سخن * اگر بازيابى بخيلى مكن
ز گشتاسب و ارجاسب بيتى هزار * بگفتم سرآمد مرا روزگار
گرانمايه نزد شهنشه رسد * روان من از خاك بر مه رسد
بداند كه پيش از تو آخر كسى * درين داستان رنج بردش بسى
پذيرفتم و داشتم زو سپاس * مرا در دل آمد ز هر سو هراس
كه روزى مرا هم ببايد گذشت * ز گفتار او در نشايد گذشت
ز گفتار او بشنو اكنون سخن * كه گفته است اين داستان كهن
كنون من نگويم سخن كو بگفت * كه من زندهام اوست با خاك جفت
آغاز گشتاسبنامهء دقيقى و ذكر پادشاهى گشتاسب و آمدن زرتشت به نزد وى به پيغمبرى
چو گشتاسب را داد لهراسب تخت * فرود آمد از تخت و بربست رخت
به بلخ گزين شد بدان نوبهار * كه يزدانپرستان آن روزگار
مر آن خانه را داشتندى چنان * كه مر مكه را تازيان اين زمان
بدان خانه شد شاه يزدانپرست * فرود آمد آنجا و هيكل ببست