رفتن رستم به منزل سهراب
چو خورشيد گشت از جهان ناپديد * شب تيره بر روز لشكر كشيد
تهمتن يكى جامهء تركوار * بپوشيد و آمد درون حصار
چو سهراب را ديد بر تخت بزم * ستاده بيك دست او زنده رزم
بديگر چو هومان سوار دلير * دگر بارمان نام بردار شير
تو گفتى همه تخت سهراب بود * بسان يكى سرو شاداب بود
دو بازو بكردار ران هيون * برش چون بر شير و چهره چو خون
ز توران و ايران نماندى بكس * تو گفتى كه سام سوارست و بس
چو خورشيد انداخت زرينكمند * ز باره برآمد ز چرخ بلند
خواستن سهراب هجير را و پرسش كردن از خيمهها و امراى كيكاووس
بپوشيد سهراب خفتان جنگ * نشست از بر چرمهء خوب رنگ
بفرمود تا رفت پيشش هجير * بگفتش كه كژى نبايد ز پير
از ايران هرآنچت بپرسم بگوى * متاب از ره راستى هيچ روى
سراپردهء ديبه رنگرنگ * به دو اندرون خيمههاى پلنگ
يكى زرد خورشيد پيكر درفش * سرش ماه زرين غلافش بنفش
بقلب سپاه اندرون جاى كيست * ز گردان ايران ورا نام چيست
به دو گفت كاين شاه ايران بود * كه جايش بر از پيل و شيران بود
بپرسيد ازآنپس كه بر ميمنه * سوارست بسيار و اسب و بنه
بگرد اندرش خيمه ز اندازه بيش * پس پشت اسبان و پيلان ز پيش
چنين گفت كان طوس نوذر بود * درفش گو پيل پيكر بود
دگر گفت كان سرخ پردهسراى * سواره بسى گردش اندر بپاى
چنين گفت كان فر آزادگان * سپهدار گودرز كشوادگان
بپرسيد كان سبز خيمهسراى * يكى لشكر گشن پيشش بپاى
يكى تخت پرمايه اندر ميان * زده پيش او اختر كاويان