برانگيزم از گاه كاووس را * ببرم ز ايران پى طوس را
بگيرم سر تخت افراسياب * سر نيزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر * بگيتى نمانم يكى تاجور
چو روشن بود روى خورشيد و ماه * ستاره چرا برفروزد كلاه
برآمد بزين چونكه بيستون * گرفته به كف نيزهيى چون ستون
خبر شد بنزديك افراسياب * كه سهراب افكند كشتى در آب
هنوز از دهن بوى شير آيدش * همه راى شمشير و تير آيدش
زمين را بخنجر بشويد همى * همه رزم كاووس جويد همى
چو افراسياب اين سخنها شنود * خوشآمد ورا شادمانى نمود
ده و دو هزار از دليران گرد * گزيده سپاهى بر آن برشمرد
بگردان لشكر سپهبد بگفت * كه اين راز بايد كه ماند هفت
سوى مرز ايران سپه را براند * همىسوخت زاباد چيزى نماند
دزى بود كش خواندندى سپيد * بد ايرانيان را بدان دز اميد
نگهبان او رزمديده هجير * كه با زور دل بود و با راى پير
چو سهراب نزديكى دز رسيد * هجير دلاور مر او را بديد
يكى نامه بنوشت نزديك شاه * برافكند پوينده مردى به راه
كه آمد بر ما سپاهى گران * همه رزمجويان گندآوران
يكى نامه فرمود پس شهريار * نوشتند زى رستم نامدار
بگيو آن زمان گفت بشتاب زود * عنان تكاور ببايد بسود
اگر شب رسى روز را باز گرد * بگويش كه تنگ اندرآمد نبرد
چو نزديكى زابلستان رسيد * خبر زو به فرزند دستان رسيد
تهمتن پذيره شدش با سپاه * نهادند بر سر بزرگان كلاه
بگفت آنچه بشنيد و نامه بخواند * بخنديد از آنگاه و خيره بماند
كه ماننده سام گرد از [ مهان ] * سوارى پديد آمد اندر [ جهان ]
من از دخت شاه سمنگان يكى * پسر دارم و هست او كودكى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1454
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٥٤