بلى ديد مانند سروى روان * فروماند حيران دران نوجوان
به دو گفت زى در به يكسو شويم * بسرمنزل گور و آهو شويم
بماليد سهراب كف را به كف * به آوردگه رفت از پيش صف
يكى تنگ ميدان فروساختند * بكوتاه نيزه همىتاختند
از آن دو يكى را نجنبيد مهر * خرد دور شد مهر ننمود چهر
همى بچه را باز داند ستور * چو در آب ماهى چو در دشت گور
نداند همى مردم از رنج و آز * يكى دشمنى را ز فرزند باز
جهانا شگفتى ز كردار تست * هم از تو شكسته هم از تو درست
غمين شد دل هر دو از يكديگر * گرفتند هر دو دوال كمر
ميان جوان را نبد آگهى * بماند از هنر دست رستم تهى
برفتند و روى هوا تيره شد * ز سهراب گردون همى خيره شد
ز شب نيمه گفتار سهراب بود * دگر نيمه آرامش و خواب بود
چو سيمرغ زرين بگسترد پر * سيهزاغ پران برآورد سر
رزم سهراب و رستم و كشته شدن سهراب
تهمتن بپوشيد ببر بيان * نشست از بر زنده پيل دمان
بپوشيد سهراب خفتان رزم * سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
ز رستم بپرسيد خندان دو لب * تو گفتى كه با او بهم بوده شب
كه شب چون بدى روز چون خاستى * ز پيكار بر دل چه آراستى
دل من همى بر تو مهر آورد * همى آب شرمم بچهر آورد
مگر پور دستان سام يلى * جهانپهلوان رستم زابلى
به دو گفت رستم كه اى نيكخوى * نبوديم هرگز درين گفتوگوى
چو شيرى بكشتى در آويختند * ز تنها همى خون و خوى ريختند
كمربند رستم گرفت و كشيد * ز بس زور گفتى تنش بردريد
گرفت از زمين آن تن پيل مست * برآورد از جاى و بنهاد پست