بمى دست بردند و مستان شدند * ز ياد سپهبد بدستان شدند
بروز چهارم بر آراست گيو * چنين گفت با گرد سالار نيو
كه كاووس تند است و هشيار نيست * هم اين داستان بر دلش خوار نيست
بزابلستان گر درنگ آوريم * [ زمين پيش كاووس تنگ آوريم ]
آمدن رستم نزد كاوس
بفرمود تا رخش را زين كنند * دم اندر دم ناى [ رويين ] كنند
سواران كابل شنيدند ناى * برفتند با ترك و جوشن ز جاى
گرازان بدرگاه شاه آمدند * گشاده دل و نيكخواه آمدند
يكى بانگ زد شه بگيو از نخست * پس آنگاه شرم از دو ديده بشست
كه رستم كه باشد كه فرمان من * كند خوار و پيچد ز پيمان من
بگيرش ببر زنده بر دار كن * ازو نيز مگشاى با من سخن
ز گفتار او گيو را دل بخست * كه يا زد برستم بدينگونه دست
برآشفت با گيو و با پيلتن * از آن مانده خيره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهريار * كه رو هر دو را زنده بركن بدار
بشد طوس و دست تهمتن گرفت * به دو مانده پرخاشجويان شگفت
تهمتن برآشفت بر شهريار * كه چندين مدار آتش اندر كنار
تو سهراب را زنده بر دار كن * برآشوب و بدخواه را خوار كن
[ بزد تند يك دست ] بر دست طوس * تو گفتى ز پيل ژيان يافت كوس
ز بالا نگون اندرآمد بسر * برو كرد رستم بتندى گذر
بدر شد بخشم و برآمد برخش * منم گفت شير اوژن تاجبخش
چو خشم آورم شاه كاووس كيست * چرا دستيازد به من طوس كيست
زمين بنده و رخشگاه منست * نگين گرز و مغفر كلاه منست
شب تيره از تيغ رخشان كنم * به آوردگه بر سر افشان كنم
سرنيزه و تيغ يار منست * دو بازو و دل شهريار منست