چه آزاردم او نه من بندهام * يكى بندهء آفرينندهام
بايران نبينيد زينپس مرا * شما را زمين پر كركس مرا
غمين شد دلوجان گردان همه * كه رستم شبان بود و ايشان رمه
بگودرز گفتند كاينكار تست * شكسته بدست تو گردد درست
چو گودرز بشنيد گفتار اوى * پس پهلوان تيز بنهاد روى
برفتند با او سران سپاه * پس رستم اندر گرفتند راه
ستايش گرفتند بر پهلوان * كه جاويد بادى و روشنروان
تو دانى كه كاووس را مغز نيست * به تندى سخن گفتنش نغز نيست
تهمتن گر آزرده باشد ز شاه * مر ايرانيان را چه باشد گناه
تهمتن چنين پاسخ آورد باز * كه هستم ز كاووس كى بىنياز
چه دارم من از خشم كاووس باك * چه كاووس پيشم چه يكمشت خاك
ز گفتار چون سرد گشت انجمن * چنين گفت گودرز با پيلتن
همه خلق گويند باهم براز * كزين ترك ترسنده شد سرفراز
بجايى كه رستم گريزد ز جنگ * مرا و ترا نيست جاى درنگ
برو بر چو زين داستانها بخواند * تهمتن در آن كار خيره بماند
از آن ننگ برگشت وين ديد راه * كه آيد بدرگاه كاووس شاه
چو از دور شد شاه بر پاى خاست * بسى پوزش از آن گذشته بخواست
كه تندى مرا گوهرست و سرشت * چنان رست بايد كه يزدان بكشت
بياراست رامشگهى شاهوار * شد ايوان بكردار خرم بهار
دگر روز فرمود تا گيو و طوس * ببستند شبگير بر پيل كوس
يكى لشكر آمد ز پهلو بدشت * كه از گرد ايشان هوا تيره گشت
درخشيدن خشت و زوبين و گرد * چو آتش پس پردهء لاجورد
جهان را شب و روز پيدا نبود * تو گفتى سپهر و ثريا نبود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1456
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٥٦