نشست از بر سينهء پيلتن * پر از خاك چنگال و روى و دهن
يكى خنجر آبگون بركشيد * همىخواست از تن سرش را بريد
بسهراب گفت اى يل شيرگير * كمندافكن و گرز و شمشير و تير
دگرگونهتر باشد آيين ما * جز اين باشد آرايش دين ما
كسى كو بكشتى نبرد آورد * سر مهترى زير گرد آورد
نخستين كه پشتش نهد بر زمين * نبرد سرش گرچه باشد بكين
بدين چاره آن تيزچنگ اژدها * همىيافت از وى به خواهش رها
چو رستم ز چنگ وى آزاد گشت * بسان يكى تيغ پولاد گشت
دگرباره اسبان ببستند سخت * بسر بر همىگشت بدخواه بخت
بكشتى گرفتن نهادند سر * گرفتند هر دو دوال كمر
هرآنگه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا بكردار موم
سپهدار سهراب و آن زور دست * تو گفتى سپهر بلندش ببست
غمين گشت و رستم بيازيد چنگ * گرفت آن بر و يال جنگى نهنگ
زدش بر زمين بر بكردار شير * بدانست كو هم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * بر شير بيدار دل بردريد
بپيچيد سهراب و يك آه كرد * ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد
چنين گفت كاين بر من از من رسيد * زمانه بدست تو دادم كليد
تو زين بىگناهى كه اينگوژپشت * مرا بركشيد و به زودى بكشت
ببازى بگويند همسال من * به خاك اندرآمد چنين يال من
كنون گر تو در آب ماهى شوى * و يا چون شب اندر سياهى شوى
و گر چون ستاره شوى بر سپهر * بپرى ز روى زمين تا به مهر
بخواهد پدر هم ز تو كين من * چو بيند كه خاك است بالين من
ازين نامداران و گردنكشان * كسى نزد رستم برد اين نشان
كه سهراب كشته است و افكنده خوار * بخواهد شدن مر تو را خواستار
چو بشنيد رستم سرش خيره گشت * جهان پيش چشم اندرش تيره گشت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1460
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٦٠