ز هركس كه بر پاى پيشش برست * نشسته بيك رش سرش برترست
چنين گفت كز چين يكى اژدها * به تندى رسيده است در پيش ما
غمى گشت سهراب را دل بر آن * كه جايى نيامد ز رستم نشان
نشان داده بود از پدر مادرش * همىديد و ديده نبد باورش
نشان پدر جست و با او نگفت * همىداشت زو راستى در نهفت
جهان را چه سازى كه خود ساخته است * جهاندار ازين كار پرداخته است
به دو گفت سهراب كاين نيست داد * ز رستم نكردى سخن هيچ ياد
كسى كو بود پهلوان جهان * ميان سپه چون بماند نهان
چنين داد پاسخ مر او را هجير * كه شايد بدن كان يل شيرگير
كنون رفته باشد بزابلستان * كه هنگام بزم است در گلستان
بسى كرد انديشههاى دراز * ز هرگونهيى كرد پيكار ساز
آمدن سهراب بميان صف و سخن گفتن
بپوشيد خفتان بسر برنهاد * يكى ترك جنگى يل پاكزاد
خروشيد و بگرفت نيزه بدست * بآورد گه رفت چون پيل مست
بيامد دمان تا ميان سپاه * سرى پر ز جنگ و دلى كينهخواه
چنين گفت كاى شاه آزادمرد * چگونه است كارت بروز نبرد
چرا كردهاى نام كاووس كى * كه نه جنگ را پاى دارى نه پى
تنت را بدين نيزه بريان كنم * سپاه ترا بر تو گريان كنم
غمين گشت كاووس و آواز داد * كه اى نامداران فرخنژاد
يكى نزد رستم بريد آگهى * كزين ترك شد [ مغز گردان ] تهى
بفرمود تا رخش را زين كنند * دم اندر دم ناى زرين كنند
بزد دست و پوشيد ببر بيان * ببست آن كيانى كمر بر ميان
سپر داشت با نيزهء گرز كار * ز گرشاسب بن اطرطش يادگار
چو سهراب را ديد با يال و شاخ * برش چون سر سام جنگى فراخ