چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت بر زين گهى زين به پشت
پذيرهشدندش بزرگان شاه * برو انجمن شد فراوان سپاه
چو از خوردن خوان بپرداختند * بشب جاى را خوابگه ساختند
چو تهمينه از كار رستم شنيد * جز او در جهان جفت خود كس نديد
بياراست خود را چو خرم بهار * درآمد بدان خانهء زرنگار
به دو گفت رستم كه نام تو چيست * چه جويى شب تيره كام تو چيست
چنين داد پاسخ كه تهمينهام * تو گويى كه از غم به دونيمهام
ز كردارت افسانه از هركسى * شنيدم همى داستانت بسى
كه از ديو و شير و پلنگ و نهنگ * نترسى و هستى چنين تيزچنگ
به تنها يكى گور بريان كنى * هوا را به شمشير گريان كنى
نشان كمين تو دارد هژبر * ز بيم سنان تو خون بارد ابر
بجستم همى يال و كتف و برت * بدين شهر كرد ايزد آبشخورت
چو رستم بدانسان پريچهره ديد * ز هر دانشى نزد او بهره ديد
بفرمود تا مؤبدى پرهنر * بيايد بخواهد ورا از پدر
همانباز گشتند باهم براز * ببود آن شب تيره تا روز باز
بيامد بر شاه ايران چو باد * از اين داستان كرد بسيار ياد
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه * يكى كودك آمد چو تابنده ماه
تو گويى گو پيلتن رستم است * و يا سام شيرست يا نيرم است
چو خندان شد و چهره پرآب كرد * ورا نام تهمينه سهراب كرد
چو گرديد عمرش ده و دو بسال * بچرخ برين برفرازيد يال
به دو گفت مادر كه بشنو سخن * بدين شادمان باش و تندى مكن
كه پور گو پيلتن رستمى * ز دستان سامى و از نيرمى
جهانآفرين تا جهان آفريد * سوارى چو رستم نيامد پديد
به دو گفت سهراب كاندر جهان * كسى اين سخن چون بدارد نهان
من اكنون ز تركان و گندآوران * فراز آورم لشكرى بيكران
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1453
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٥٣