از آن جايگه پيش ديو سفيد * بيامد بكردار تابنده شيد
چو مژگان بماليد و ديده بشست * در آن غار تاريك چندى بجست
بتاريكى اندر يكى كوه ديد * بن غار گشته ازو ناپديد
برنگ شبه روى چون شير موى * جهان پر ز بالا و پهناى اوى
سوى رستم آمد چو كوه سياه * ز آهنش ساعد ز آهن كلاه
برآشفت رستم چو شير ژيان * يكى تيغ تيزش بزد بر ميان
ز نيروى رستم ز بالاى او * بيفتاد يك ران و يك پاى او
بزد دست و برداشتش نره شير * به گردن درآورد و بفكند زير
زدش بر زمين همچو شير ژيان * چنان كز تن او برون رفت جان
بفرمود سالار مازندران * بيكسر سپاه از كران تا كران
كه سر برفرازيد و جنگ آوريد * همه راى و رسم پلنگ آوريد
برآمد ز هر دو سپه بانگ كوس * هوا نيلگون شد زمين آبنوس
چو برق درخشنده از تيره ميغ * همى آتش افروخت از گرز و تيغ
زمين شد بكردار درياى قير * همه موجش از خنجر و گرز و تير
دمان باد پايان چو كشتى در آب * سوى غرقه دارند گويى شتاب
آغاز داستان سهراب و رستم و آمدن سهراب بايران و خواستن كاووس رستم را
جهان گويى از درع و از جوشن است * ستاره ز نوك سنان روشن است
ز مؤبد بدينگونه دارم به ياد * كه رستم برآراست از بامداد
غمين بد دلش ساز نخچير كرد * كمر بست و تركش پر از تير كرد
به تير و كمان و بگرز و كمند * بيفكند در دشت نخچير چند
سواران تركان همى هفت و هشت * بدان دشت نخچير گه برگذشت
پى رخش ديدند در مرغزار * بگشتند گرد لب جويبار
گرفتند و بردند پويان به شهر * همى هركس از رخش جستند بهر
چو رستم سحر رخش خود را نيافت * پياده بسوى سمنگان شتافت