يكى خيمه زد بر سر از دود قار * سيه شد جهان چشمها گشت تار
چو بگذشت شب روز نزديك شد * جهانجوى را چشم تاريك شد
همه پهلوانان ايران سپاه * نه خورشيد ديدند روشن نه ماه
سپهبد چنين گفت چون ديد رنج * كه دستور بيدار بهتر ز گنج
خبر چون بنزديك دستان رسيد * بگفت آنچه دانست و گفت و شنيد
برستم چنين گفت دستان سام * كه شمشير كوته شد اندر نيام
برت را به ببر بيان سخت كن * سر از خواب و انديشه پردخت كن
تو گر جنگ دريا كنى خون شود * وز آواز تو كوه هامون شود
بپوشيد ببر و برآورد يال * برو آفرين خواند بسيار زال
دوروزه به يكروزه بگذاشتى * شب تيره را روز پنداشتى
تنش چون خورش جست و آمد بشور * يكى دشت پيش آمدش پر ز گور
كمند كيانى درافكند شير * بحلقه درآورد گور دلير
ز پيكان تير آتشى برفروخت * برو خار و خاشاك يكسر بسوخت
ازآنپس كه بىهوش و بىجانش كرد * بر آن آتش تيز بريانش كرد
چو خورشيد برزد سر از پشت كوه * جهان را بيفزود فر و شكوه
بزين اندر آورد گرز نيا * همىرفت يكدل پر از كيميا
بارژنگ سالار بنهاد روى * چو آمد بر لشكر جنگجوى
چنان بانگ زد در ميان گروه * تو گفتى كه بدريد دريا و كوه
برون رفت از خيمه ارژنگ ديو * چو آمد بگوشش بدانسان غريو
چو رستم بديدش برانگيخت اسب * بيامد بر او چو آذرگشسب
برو گوش بگرفت و پايش دلير * سر از تن بكندش بكردار شير
چو آمد به شهر اندرون تاجبخش * خروشى برآورد چون رعد رخش
بايرانيان گفت پس شهريار * كه بر ما سرآمد بد روزگار
خروشيدن رخشم آمد به گوش * دلوجان من تازه شد زان خروش
گرفتش در آغوش كاووس شاه * ز زالش بپرسيد و از رنج راه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1451
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٥١