پادشاهى كيكاوس و صفت مازندران و رفتن كاووس بمازندران و گرفتارى او بدست ديوان و رفتن رستم زال و كشتن ديو سپيد را
نمانده است با او مرا تاب هيچ * برو راى زن آشتى را بسيج
چو بگرفت كاووس جاى پدر * مر او را جهان بنده شد سربهسر
چنان بد كه در گلشن زرنگار * همىخورد روزى مى خوشگوار
برفت از بر پرده سالار بار * خرامان بيامد بر شهريار
بگفتش كه رامشگرى بر درست * ابا بربط و نغز رامشگرست
بفرمود تا پيش در خواندند * بررود سازانش بنشاندند
به بربط چو بايست برساخت رود * برآورد مازندرانى سرود
كه مازندران شهر ما ياد باد * هميشه بر و بومش آباد باد
كه در بوستانش هميشه گلست * بكوه اندرون لاله و سنبلست
هوا خوشگوار و زمين پرنگار * هميشه بر و بوم او چون بهار
نوازنده بلبل بباغ اندرون * گرازنده آهو براغ اندرون
گلابست گويى بجويش روان * همه شاد گردد ز بويش روان
دى و آذر و بهمن و فرودين * هميشه پر از لاله بينى زمين
همهساله خندان لب جويبار * بهرجاى باز شكارى به كار
سراسر همه كشور آراسته * ز ديبا و دينار و از خواسته
دل خويش كاووس پست اندر آن * كه لشكر كشد سوى مازندران
دگر روز برخاست از دشت كوس * سپه را همىراند گودر ز طوس
همىكرد غارت همىسوخت شهر * بپالود بر جاى ترياك زهر
خبر شد بر شاه مازندران * دلش گشت پردرد و شد سرگران
چنين گفت با شاه ديو سپيد * كه از روزگاران مشو نااميد
بيايم كنون با سپاهى گران * پى او ببرم ز مازندران
برآمد يكى ابر تند و سياه * جهان گشت چون روى زنگى سياه
چو درياى قار است گويى جهان * همه روشناييش گشته نهان