عنان را بپيچيد و برگاشت روى * برآمد ز لشكر يكى هاىوهوى
دمان از پس اندر منوچهر شاه * رسيد اندر آن نامور كينهخواه
يكى نيزه زد از پس پشت او * نگونسار شد خنجر از مشت او
سرش را همانگه ز تن دور كرد * دد و دام را از تنش سور كرد
بسلم آگهى رفت از آن رزمگاه * وز آن تيرگى كاندر آمد به ماه
ز جوش سواران و آواز كوس * هوا قيرگون شد زمين آبنوس
تو گفتى كه الماس جان داردى * همان گرد تيره روان داردى
دهاده خروش آمد و دار و گير * هوا دام كركس شد از پرّ تير
فسرده ز خون پنجه بر دست و تيغ * چكان قطرهء خون ز تاريك ميغ
تو گفتى زمين موج خواهد زدن * وزان موج بر اوج خواهد شدن
رسيد آنگهى شاه در شاه روم * خروشيد كاى مرد بيداد شوم
بكشتى برادر ز بهر كلاه * كله يافتى چند پويى به راه
يكى تيغ زد بر بر گردنش * به دونيم شد خسروانى تنش
ازآنپس همه جنگجويان چين * يكايك نهادند سر بر زمين
سپهبد منوچهر بنواختشان * به اندازه بر جايگه ساختشان
بامر فريدون منوچهر شاه * نشست از بر تخت زرين كلاه
فريدون شد و نام او ماند باز * برآمد براين روزگار دراز
داستان زال و تولد او سپيد موى و انداختن سام او را و بردن سيمرغ و بازآمدن او
كنون پرشگفتى يكى داستان * بپيوندم از گفتهء باستان
نبود ايچ فرزند مر سام را * دلش بود جويا دلارام را
نگارى بد اندر شبستان او * ز گلبرگ رخ داشت وز مشك مو
از آن ماهش اميد فرزند بود * كه خورشيدچهر و برومند بود
ز مادر جدا شد بدان چند روز * نگارى چو خورشيد گيتىفروز
بچهر و جبين بود برسان شيد * و ليكن همه موى بودش سفيد