دو شاه جفاپيشه را دل ز درد * بپيچيد و شد رويشان لاجورد
آمدن سلم و تور بايران بجنگ منوچهر شاه و كشته شدن آن دو بيدادگر پرگناه
بسلم بزرگ آنگهى تور گفت * كه آرام و شادى نبايد نهفت
نبايد كه آن بچهء نره شير * شود تيزدندان و گردد دلير
چنان نامور بىهنر چون بود * كه آموزگارش فريدون بود
ببايد بسيجيد ما را بجنگ * شتاب آوريدن بجاى درنگ
سپه چون بنزديك ايران كشيد * همانگه خبر بآفريدون رسيد
بفرمود پس تا منوچهر شاه * ز پهلو بهامون گذارد سپاه
همىرفت لشكر گروهاگروه * چو دريا بجوشيد هامون و كوه
چنان تيره شد روى گيتى ز گرد * تو گفتى كه خورشيد شد لاجورد
به پيش اندرون كاويانى درفش * بچنگ اندرون تيغهاى بنفش
منوچهر با قارن رزم زن * برون آمد از بيشهء نارون
همىتافت چون مه ميان گروه * چو خورشيد تابان ز البرز كوه
ز بيشه بهامون كشيدند صف * ز خون جگر بر لب آورده كف
سپه يكسره نعره برداشتند * سنانها بابر اندر افراشتند
زمين شد بكردار جيحون پرآب * تو گفتى سوى جنگ دارد شتاب
بزد مهره بر كوههء زنده پيل * زمين جنب جنبان چو درياى نيل
بيابان چو درياى خون شد درست * تو گفتى ز روى زمين لاله رست
پى زنده پيلان به خون اندرون * چنانچون ز بيجاده باشد ستون
همه چيرگى با منوچهر بود * كز او مغز گيتى پر از مهر بود
ز گرد سواران هوا بست ميغ * چو برق درخشنده پولاد تيغ
هوا را تو گفتى همىبرفروخت * چو الماس روى زمين را بسوخت
بمغز اندرون بانگ پولاد خاست * بابر اندرون آتش و باد خاست
برآورد شاه از كمينگاه سر * نبد تور را از دورويه گذر