داستان مهراب كابلى و اطلاع زال از رودابه دختر وى و عاشق شدن رودابه بر زال زر بسبب صفت كردن مهراب وى را در نزد سين دخت مادر رودابه
يكى پادشه بود مهراب نام * زبردست و با گنج و گسترده كام
به بالا بكردار آزاد سرو * برخ چون بهار و برفتن تذرو
يكى نامدار از ميان مهمان * به دو گفت كى سرفراز جهان
بس پردهء او يكى دخترست * كه رويش ز خورشيد روشنترست
ز سر تا به پايش بكردار عاج * برخ چون بهشت و به بالا چو ساج
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ * مژه تيرگى برده از پرّ زاغ
دو ابرو بسان كمان طراز * برو توز پوشيده از مشك باز
بر آن سفت سيمين دو مشكينكمند * سرش گشته چون حلقهيى پايبند
رخانش چو گلنار و لب ناردان * ز سيمين برش رسته دو ناروان
دل زال يكباره ديوانه گشت * خرد دور شد عشق همخانه گشت
همىگشت يكچند بر سر سپهر * دل زال زر تا سر آكنده مهر
چنان بد كه مهراب روزى پگاه * برفت و بيامد از آن بارگاه
گذر كرد سوى شبستان خويش * همىگشت بر گرد بستان خويش
شگفتى برودابه اندر بماند * همى نام يزدان برو بربخواند
يكى سرو ديد از برش گرد ماه * نهاده بمه بر ز عنبر كلاه
بدينار و گوهر بياراسته * بسان بهشتى پر از خواسته
بپرسيد سيندخت مهراب را * ز خوشاب بگشاد عنّاب را
كه چون رفتى امروز چون آمدى * كه بادا ز تو دوردست بدى
چه مرديست اين پرهنر پور سام * همى تخت كام آيدش يا كنام
خوى مردمى هيچ دارد همى * پى نامداران سپارد همى
چنين داد مهراب پاسخ بدوى * كه اى سرو سيمين بر ماه روى
دل شير نر دارد و زور پيل * دو دستش بكردار درياى نيل
چو بر گاه باشد زرافشان بود * چو در جنگ آيد سرافشان بود