ذكر پادشاهى فريدون فرخ و تقسيم مملكت بفرزندان خويش و حسد بردن سلم و تور بر ايرج و كشتن و فرستادن سر او را نزد پدر
فريدون چو شد بر جهان كامگار * ندانست جز خويشتن شهريار
پرستيدن مهرگان دين اوست * تنآسانى و خوردن آيين اوست
بياراست گيتى بسان بهشت * بهجاى گيا سرو و گلبن بكشت
ز آمل گذر سوى تميشه كرد * نشست اندر آن نامور بيشه كرد
ز سالش چو يك پنجه اندر كشيد * سه فرزندش آمد گرامى پديد
به بالا چو سرو برخ چون بهار * به هر چيز مانندهء شهريار
سه خورشيد رخ همچو باغ بهشت * كه دهقان چو ايشان صنوبر نكشت
ابا تاج و با گنج و ناديده رنج * مگر زلفشان ديده رنج شكنج
بياورد و هر سه بديشان سپرد * كه سه ماه بودند و سه شاهگرد
نخستين بسلم اندرون بنگريد * همه روم و خاور مر او را سزيد
دگر تور را داد تورانزمين * ورا كرد سالار تركان چين
ازآنپس چو نوبت بايرج رسيد * مر او را پدر شاه ايران گزيد
فريدون فرزانه شد سالخورد * بباغ بهار اندر آورد گرد
بجنبيد مر سلم را دل ز جاى * دگرگونهتر شد به آيين و راى
فرستاد نزد برادر پيام * كه جاويد زى خسرو شادكام
سه فرزند بوديم زيباىبخت * چرا كهتر از ما درآمد به تخت
فرستاده را گفت ره درنورد * نبايد كه بيند ترا با دو گرد
دو جنگى دو سنگى دو شاه زمين * ميان كيان چون درخشان نگين
دو بيهوده را دل بدان كار گرم * كه هر دو بشويند ديده ز شرم
بايرج سرانجام درتاختند * بنا بخردى كار او ساختند
فرود آمد از پاى سرو سهى * گسست آن كمرگاه شاهنشهى
جهانا بپرورديش در كنار * ازآنپس ندادى بجان زينهار
نهانى ندانم ترا دوست كيست * بدين آشكارت ببايد گريست