درخشنده شمعيست اين جان پاك * فتاده درين ژرف درياى خاك
بجان بين گرامى تن خويشتن * چو جامه كه گردد گرامى بتن
تنت خانهيى دان بباغ اندرون * چراغش روان زندگانى ستون
فروهشته زان خانه زنجير چار * چراغ اندرو بسته زنجيروار
هرآنگه كه شد سست زنجير بند * ز هر گوشه ناگه بخيزد گزند
شود خانه تاريك و ويران دماغ * بيفتد ستون و بميرد چراغ
وزان پس كه پيكر بگوهر سپرد * همان پيشش آيد كزين خانه برد
ترا از دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانجى بپروردهاند
نخستين فطرت پسين شمار * توى خويشتن را ببازى مدار
در مدح شاه ولايت صلوات الله و سلامه عليه و صفت خلق عالم
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى * خداوند امر و خداوند نهى
كه من شهر علمم عليّم درست * درست اين سخن قول پيغمبرست
گواهى دهم كاين سخن راز اوست * تو گويى كه گوشم بر آواز اوست
خردمند گيتى چو دريا نهاد * برانگيخته موج ازو تندباد
چو هفتاد كشتى برو ساخته * همه بادبانها برافراخته
يكى پهن كشتى بسان عروس * برآراسته همچو چشم خروس
محمد درو اندرون با على * هرآنكس كه هست از صحابه ولى
خردمند كز دور دريا بديد * كرانه نه آن را و بن ناپديد
بدانست كاو موج خواهد زدن * وزان موج بر اوج خواهد شدن
بدل گفت اگر با نبى و وصى * شوم غرقه دارم دو يار وفى
برين زادم و هم برين بگذرم * چنان دان كه خاك ره حيدرم