در مدح سلطان يمين الدوله محمود بن سبكتكين غزنوى گويد
نباشد جز از بىپدر دشمنش * كه يزدان بسوزد به آتش تنش
ازين در سخن چند رانم همى * كه اين را كرانه ندانم همى
جهاندار محمود شاه بزرگ * بآبشخور آرد همى ميش و گرگ
چو كودك لب از شير مادر بشست * بگهواره محمود گويد نخست
به تن ژندهپيل و بجان جبرئيل * به كف ابر بهمن بدل رود نيل
ز قنوج تا پيش درياى چين * برو شهرياران كنند آفرين
آغاز نظم تاريخ ملوك عجم از كيومرث تا فرخ فريدون
چنان بود كآيين تخت و كلاه * كيومرث آورد و او بود شاه
پسر بد مر او را يكى نامجوى * هنرمند و همچون پدر كامجوى
بگيتى نبودش يكى دشمنا * مگر بدكنش ديو اهريمنا
بزد چنگ وارونه ديو سياه * دوتا اندر آورد بالاى شاه
سيامك خجسته يكى پور داشت * كه نزد نيا جاى دستور داشت
گرانمايه را نام هوشنگ بود * تو گفتى همه فر و فرهنگ بود
سرآمد كيومرث را روزگار * چو آمد مر آن كينه را خواستار
جهاندار هوشنگ با رأى و داد * بجاى نيا تاج بر سر نهاد
زمانه ندادش هم آخر درنگ * شد آن را و هوشنگ با فروهنگ
پسر بد مر او را يكى هوشمند * گرانمايه طهمورث ديوبند
شدند انجمن ديو بسيار مر * كه پردخته مانند ازو تخت زر
چو طهمورث آگه شد از كارشان * برآشفت و بشكست بازارشان
از ايشان دو بهره بافسون ببست * دگرشان بگرز گران كرد پست
برفت و سرآمد به دو روزگار * همه رنجها ماند ازو يادگار
گرانمايه جمشيد فرزند او * كمر بست يكدل پر از پند او
زمانه برآسود از داورى * بفرمان او مرغ و ديو و پرى