چو شد پرمنش خسرو رهشناس * ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس
بجمشيد بر تيرهگون گشت روز * جدا گشت زو فر گيتىفروز
يكى مرد بود اندر آن روزگار * بدشت سواران نيزهگذار
پسر بد مر اين پاكدين را يكى * كش از مهر بهره نبود اندكى
جهانجوى را نام ضحاك بود * دلير و سبكسار و ناپاك بود
بسر برنهاد افسر تازيان * بر ايشان ببخشيد سود و زيان
سوى تختجمشيد بنهاد رو * چو انگشترى كرد گيتى به دو
برفت و به دو داد تخت و كلاه * نهان گشت و گيتى بر او شد سياه
چو ضحاك بر تخت شد شهريار * برو انجمن ساليان شد هزار
خجسته فريدون ز مادر بزاد * جهان را يكى ديگر آمد نهاد
بباليد برسان سرو سهى * بتابيد زو فر شاهنشهى
جهاندار با فر جمشيد بود * بكردار تابنده خورشيد بود
چو بگذشت بر آفريدون دو هشت * ز البرز كوه اندرآمد بدشت
هم انجام آمد به ضحاك چير * كمندى بياراست از چرم شير
به بندى ببستش دو دست و ميان * كه نگشايد آن بند پيل ژيان
بياورد ضحاك را چون نوند * بكوه دماوند كردش به بند
ببستش بر آنگونه آويخته * و زان خون دل بر زمين ريخته
بيا تا جهان را ببد نسپريم * بكوشش همه دست نيكى بريم
فريدون فرخ فرشته نبود * بمشك و بعنبر سرشته نبود
بداد و دهش يافت آن نيكوى * تو داد و دهش كن فريدون توى
جهانا چه بدمهر و بدگوهرى * كه خود پرورانى و خود بشكرى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1428
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٤٢٨