چنينت باد و چنين بود و همچنين باشد * بقا فزونتر و نو نوز ذوالجلال جلال
بدين كفايت جود اندرست و غايت مدح * بدين عنايت بخت اندرست و فرخ فال
نگفتمت كه مرا جاودانه نعمت بس * دگر نخواهم كردن گه نوال سؤال
نصيب سائل را اين بس است گفت رهى * هزار چندين اميدوارم از خرطال
بدان دو بيت مديح شريف طعنه زده است * بزر سرخ و سفال و بفاضل و مفضال
درست فاضل و مفضول بايد از ره راست * ضرورتست سروى و سرين گور و غزال
بزر سرخ و سفال اندرون چه داند گفت * هرآنكه فرق شناسد ميان شير و شكال
ز زر سرخ گرانمايهتر چه دانى نيز * بگيتى اندر يا خوارمايهتر ز سفال
و گر بشاعرى من مقر نيايد او * چنان كه گفت نه جنگست مر مرا نه جدال
نه عجز بود كليم خداى را چو عدو * بحيله گفت همى اژدها كنم ز حبال
بساند مايه كه تمويهش آشكاره شود * و گرنه هيچ نپيچاند اينچنين امثال
و گر معارضه ظن برد زو عجب نبود * ز كوه سنگ جواب آيد و ز ديو خيال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1375
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٧٥