فريب از آرزو است آرزو هميشه بدل * خداى بيدل و جانست و نيز بىعم و خال
نه نعمت از پى مدح و غزل دهد چو ملوك * نه زلف مشكين جويد نه قامت ميال
نه كردگار ز جهال روزگار مسيح * خبرش داد از آن قيل و قال و آن اهوال
چه سرزنش رسد اكنون مرا و شعر مرا * اگر حكايت كردم ز اهل جهل و ضلال
بگفت آنچه پسنديده نيست ملكانى * نگفت آنچه نكوهيده نيست مذهب غال
ز فرض داد يك انگشترى بگاه نماز * نتيجه مذهب غال آمد و چنان اشغال
و گر سوار گرفت و حصار كفر گشاد * نه خيبر است چو بد گرنه عمرو چون چيپال
به نيم ساعت گفتم هزار گنج مبخش * ازين حديث بگفتار چه آيد از جهال
همال هرگز خادم نوشت و مولانا * سوى همال نكردى سپهر جاه و جلال
اگر مخاطبه ياردت كرد اختر و چرخ * طغان نويسد مهتاب و آفتاب ينال
اگر ز روى تعبد رهى و بندهء تست * ز روى خدمت من نيز خادمم نه همال
درست گفتم كت صد هزار سال بقاست * ببخش خردك باندازهاى شه ابطال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1374
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٧٤