نخست لفظ كند آشكار گوهر نفس * عدو چو گوهر طبعى بگاه زخم نصال
چو جاى طعنه نباشد چه گفت داند خصم * چو پا نباشد كى جنبش آيد از خلخال
هرآينه كه توى آفتاب هفتاقليم * گهى ببدره فرستى عطا گهى بجوال
به هر دو بيت مضاعف كنى همى دينار * چنان كه بدره بگردون كشند گاه رحال
اگر سگى بود ازبس حسد چرا بطپد * و گر ز سنگ بود پس چگونه يابد هال
هزار عيب نهادند نظم فرقان را * كه سورة الاعرافست و سورة الانفال
گه تعنّت گفتند هست قول بشر * گه نقيضه بماندند از شبيه و مثال
پس آنكه نظم قران كرد هيچچيز نگفت * هرآينه سخنى گفت بر طريق محال
نخست طعنه مرا گفت بس خطا گفتى * بجد بكوش و مده عقل را بهزل هزال
دو شاعرند بهنگام شعر گفت يكى * غنى شدم بس و سيرى گرفتم از اموال
نه بس نه بس دگرى گفت گاه شكر و عطا * تهى نماند و ملا شد صحيفهء اعمال
چگونه گويم گويم همه صحيفه تهيست * ز شعر شكر چه گويند پس جز اين قوال
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1372
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٧٢