چو حملهء تو قوى و چو عدل تو بىعيب * چو همت تو بلند و چو راى تو روشن
به برزنى كه ازو اندكى بيفروزند * بنور با فلك ماه برزند برزن
چنان كه ديدم آيين تو قوىتر بود * بدولت اندر ز آيين خسرو و بهمن
نه آتش است سده بلكه آتش آتش تست * كه يكزبانه بتازى زند يكى بختن
وزان زبانه همى يكزمان برون نشود * ز خاندان بدانديش شاه آن شيون
و له ايضا
بفال نيك و بفرخنده روزگار جهان * بسان دولت شاه جهان شده است جوان
اگر ز گوهر ناسفته ابر شد چو صدف * چرا شد از گل ناكشته دشت چون بستان
فكند شادروانى بدشت باد صبا * كه تار و پودش هست از زبرجد و مرجان
چو مجلس ملك الشرق از نثار ملوك * بجعفرى و بعدلى نهفته شادروان
كنار پرگل از آن كرد گل كه ابر سياه * فروگذشت به دو پرگلاب كرده دهان
درخت را حسد آيد همى ز شاعر شاه * كه شعر خواند بر شاه و بيندش بعيان
زبان و چشم برآرد كنون همى ز حسد * شكوفههاش همه چشم و برگهاش زبان
دخان ز آتش جستى هميشه تا بوده است * كنون چه بود كه آتش همىجهد ز دخان
چنان جهد كه تو گويى همى درست آمد * ز گرد لشكر جرّار حملهء سلطان