چنان ترسد از تو كمان مخالف * كه گويى تو اندر ميان كمانى
و له ايضا
گل خندان خجل گردد بهارى * كه تو رنگ از بهار و گل به آرى
نگار قند هارى قند لب نيست * تو قندين لب نگار قندهارى
بمشكين زلف شهرآشوب ماهى * بجادو غمز جان آهنج مارى
بخار و زنگ بر دلها فكندى * بجعد زنگى و زلف بخارى
ايا خورشيد راى مشترى طبع * تو از هر دوجهان را يادگارى
جهان را بگذرانى نگذرى خويش * بدان ماند كه گشت روزگارى
جمال و افتخار از دولت آمد * تو دولت را جمال و افتخارى
و له ايضا
اى شكسته زلف يار ازبسكه تو دستان كنى * دست دست تست اگر با ساحران يكسان كنى
گاه بر ماه دوهفته گرد مشك آرى پديد * گاه مر خورشيد را در غاليه پنهان كنى
هم زرهپوشى و هم چوگان زنى بر ارغوان * خويشتن را گه زره سازى و گه چوگان كنى
بشكنى بر خويشتن تا نرخ عنبر بشكنى * خويشتن لرزان كنى تا نرخ مشك ارزان كنى
نيستى ديوانه بر آتش چرا غلطى همى * نيستى پروانه گرد شمع چون جولان كنى
چون بخواهى گشت گردشگاه تو ديبا بود * چون بخواهى خفت بستر لالهء نعمان كنى