در تهنيت فتوحات سلطانى گويد
دزى گشاد كه وهم اندر آن شود عاجز * رهى بريد كه ديو اندر آن بود حيران
رهى شكستهتر از عهد مردم بيدين * درازتر ز غم يار در شب هجران
بساطهاش همه سنگهاى همچو خسك * نباتهاش همه خارهاى چون سوهان
به پشت ماهى قعرش به ماه كنگرهها * ز سنگ خاره مر او را قواعد و اركان
به گرد خندق او بردميده بيشه زرمح * چنان كه غرم در آن بيشه نگذرد آسان
بساعتى بگرفت آن حصار و غارت كرد * خدايگان جهان خسرو حصارستان
درو سپاهى محكم چو كوه و جمله چو ابر * ز تيزى آتش و از [ مژه ] قطرهء باران
فروغ تيغ يمانى بدستشان به نبرد * شعاع داده چو بهرام در كف كيوان
همىزدندى شمشير آهوان سراى * دو زلفشان بسمن بر همىزدى چوگان
بمغز قصد سر تيغهاى آينه رنگ * بديده قصد سرنيزههاى خونافشان
و له ايضا
خدايگانا گفتم كه تهنيت گويم * بجشن دهقان آيين زينت بهمن
كه اندرو بفروزند مردمان مجلس * بگوهرى كه بود سنگ و آهنش معدن