از خرد آگه نه و در مغز باشد چون خرد * از گمان آگه نه و در دل رود همچون گمان
آينه ديدى برو گسترده مرواريد خورد * ريزهء الماس ديدى بافته بر پرنيان
بوستان ديدار و آتشبار و نشناسد خرد * كاتشى افروخته است آن يا شكفته بوستان
آبداده بوستانى سبز چون شمشاد برگ * زخم او همرنگ آتش بشكافند ارغوان
در پرند او چشمهء سيماب دارد بىكنار * وندر آهن گنج مرواريد دارد بىكران
هيچكس ديده است مر سيماب را چشمهء پرند * هيچكس ديده است مرواريد را پولادكان
از گل تيره است و شاخ رزم را روشن گلت * گلستان رزمگه گردد ازو چون گلستان
تا بدست شاه باشد تازه باشد بىفسون * كشتن بدخواه او را تيز باشد بىفسان
اى خرد را جان و جان را دانش و دل را اميد * پادشاهى را چراغ و نيكنامى را روان
شاه گيتى خسرو لشكركش لشكرشكن * سايهء يزدان شه كشور ده كشورستان
كوه كان باد و زان گردد بجنبش اسب تست * كوه گردد زير زين و باد گردد زير ران
گر تو نيل و ناردان خواهى بجنگش تيز كن * گرد ميدان نيل گردد سنگريزه ناردان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1340
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣٤٠