چو شير بيند دو چشم او شود تيره * مگر ز ديدهء شير آب دادهاى تو سنان
چنان كه تازى از آن كشور اى ملك تو بدين * كسى نتازد از آن سر بدين سر ميدان
و من قصائده
بدان گرديست آن سيمين زنخدان * بدان خمّيدگى زلفين جانان
يكى گويى كه از كافور گويى است * يكى گويى كه هست از مشك چوگان
چه چيز است آن خط مشكين و آن لب * كه دارد رنگ راح و بوى ريحان
يكى مانند مشك اندوده لاله است * يكى مانند زهرآلوده پيكان
عزيز از من بنزد من دو چيز است * روانست و زبان آفرينخوان
يكى در طاعت يزدان عزيز است * يكى در آفرين و مدح سلطان
چه چيز است آن دونده كلك خسرو * چه چيز است آن بلارك تيغ بران
يكى اندر دهان جان زبانست * يكى اندر دهان مرگ دندان
اگر شمشير و گرد لشكر شاه * بخواهد روز جنگ و روز جولان
يكى دريا كند صحراى آموى * يكى صحرا كند درياى عمان
ز نعمان بگذرد در خدمتش مرد * بمدحش بگذرد شاعر ز حسّان
يكى را او كند نعمان ز نعمت * يكى را او كند حسّان ز احسان
و له ايضا
شه مشرق و شاه زابلستانى * خداوندا قران و صاحبقرانى
زمانه دلست و تو او را ضميرى * بزرگى تنست و تو او را روانى
بديدار ماهى بكردار شاهى * بفرهنگ پيرى بدولت جوانى
سخا را دمنده يكى ژرف بحرى * وفا را شكفته يكى بوستانى
چو برقست تيرت رونده در آهن * كه تو برق تيرى و آهن كمانى