چو آبگير شده روى آب رنگ هوا * سنان ايشان در آبگير نيلوفر
گروه انبه ايشان چو لشكر يأجوج * سليح محكم ايشان چو سدّ اسكندر
گشاده گردن و گسترده كين و آخته تيغ * دوان چنان كه سوى صيد شير شرزهء نر
بكند حملهء شاه زمانه شان از بيخ * چنان كه مر سپه قوم عاد را صرصر
ز عكس خون مخالف كه شاه ريخت هنوز * در آن ديار هوا ابرش است و خاك اشقر
ور از هياطله گويم عجب فرومانى * كه شاه ايران آنجا چگونه شد به سفر
نباتهاش تو گفتى كه كژدمانندى * گرهگره شده و خارها بر او نشتر
اگرش گرگ بپويد بريزدش چنگال * ورش عقاب بپرد بيفتدش شهپر
شنيدهاى خبر شاه هندوان چيپال * كه بر سپهر بلندش همىبسود افسر
بدان صفت سپهى چون شب سياه بزرگ * بدست ايشان شمشيرهاى همچو سحر
چو دود تيره درو آتشى زبانهزنان * تو گفتهاى كه پراكنده شد بدشت سقر
ز بيم ايشان از مغزها شميده خرد * ز هول ايشان از ديدهها رميده بصر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1319
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣١٩