اگر بهمت گوئى دعاى ابدالان * نبود هرگز با پاى همتش همبر
اگر به نعمت گويى فرود نعمت اوست * شمار ريگ بيابان و قطرههاى مطر
بيك عطا سههزار از گهر بشاعر داد * از آن خزينگى زردچهرهء لاغر
اگر شجاعت گويى بكودكى در غور * ز پشت اسب مبارز ربود
پيش پدر * چنان بود پدرى كش چنين بود فرزند
چنين بود عرضى كش چنان بود جوهر * بجنگ غزنى آن لشكرى چو ابر سياه
همه سراسر آتش سنان و برق سپر * ز گرد ايشان چون شب هواى روشن روز
ز صف ايشان چون كوه دشت پهناور * دويست پيل در آن دشت هريكى كوهى
به زير پاى بناورد خاك كرده حجر * چو بيشه پشتش پرمرد جلد شير شكار
چو حلقه گردش صفّ سوار شيرشكر * بحملهء ملك شرق آن سپاه قوى
چو گرد گشت پراكنده و ضعيف چو ذر * بجنگ مرو كه از اوزكند تا دررى
دهى نبود و نه شهرى كزو نبود حشر * ز گرد موكبشان چشم روز روشن كور
ز بانگ مركبشان گوش چرخ گردان كر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1318
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٣١٨