هميشه پايگه و جاى او ركاب و [ صبا ] ست * چنان كه بستر و بالينش جوشن و مغفر
ز حرص جنگ بسازد گرش ببايد ساخت * ز دست خويش حسام و ز روى خويش سپر
عجب مدار كه نامرد مردى آموزد * از آن خجسته رسوم و از آن ستوه سير
بچندگاه دهد بوى عنبر آن جامه * كه چند روز بماند نهاده با عنبر
دلى كه رامش جويد نيابد آن دانش * سرى كه بالش جويد نيابد آن افسر
چو شد به دريا آب روان و كرد قرار * تباه و بىمزه و تلخ گردد و بىبر
ز بعد آنكه سفر كرد چون فرود آيد * بلطف روح فرود آيد و بطعم شكر
ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز * نه ملك يابد مرد و نه بر ملوك ظفر
هميشه باد خداوند خسروان پيروز * چنان كه هست ستوده بمنظر و مخبر
بتى كه قبلهء كافر بود سپرده بپاى * بتى كه قبلهء عاشق بود گرفته ببر
و له ايضا
ز عكس خويش مگر زلف يار بر رخسار * شگفت شد كه چنان چفته گشت چنبروار
زره نبود و زره شد ز بس گره كه گرفت * شب سياه كه ديد از گره زره كردار
ز بسكه لعبت زايد ز بسكه بوى دهد * گهى مشعبد خوانندش و گهى عطار