هم در مدح محمود غزنوى گويد
بهارى ابر چو دستش بديدگاه سخا * همه سخاوت خويشش نمود هزل و هدر
بخويشتن برخنديد و از حسد بگريست * دليل خندهش رعد است و آب ديده مطر
بلشكر عدو اندر چو راى حرب كند * پسر حسد برد از بيم شاه بر دختر
چراش عالم خوانى مخوان كه عالم را * نياز و ناز عديلست و نفع و ضر همبر
هواى او همه نازست و هيچ نيست نياز * رضاى او همه نفعست و هيچ نيست ضرر
ز تيغ او عجب آيد مرا كه صورت او * نگارهاى حريرست و رشتههاى گهر
روان ندارد و اندر شود بتن چو روان * جگر ندارد و اندر شود چو خون به جگر
ستاره نى و همه روى آن ستاره صفت * فلك نه و همه بالاى آن فلك چنبر
ز بسكه ريخته گرديده خون دران دره * برنگ روين رويد گياه و برگ شجر
ز باد و مرغ همىبگذرد چو باد و چو مرغ * ز دشت بىهنجار و ز كوه بىمعبر
بحمله لشكر او آن كند كه باد بطبع * بپاى مركب او آن كند كه مرغ بپر
اگر به تنگى سوراخ سوزن آيد راه * بسان رشته درو در رود بوقت گذر