آنچه بستاند ولايت آنچه بدهد خواسته * آنچه بندد دست دشمن آنچه بگشايد حصار
نيزهء خسرو ستاره است و دل شيران فلك * تيغ او شيرست و مغز جنگجويان مرغزار
آن دهان جنبان بود كو شاه را بوسد زمين * وان زبان گويا بود كز شاه جويد زينهار
از هواى باغ او بوى بهشت آرد نسيم * وز زمين مجلس او مشكبو خيزد بهار
زير پاى نيكخواهش رويد از فولاد گل * زير پاى بدسگالش خيزد از دريا غبار
هم به دو مجبور گردد هم به دو مختار مرد * جز به دو پيدا نباشد حكم جبر از اختيار
گرچه حكم پادشاهى هرك را باشد يكى است * پادشاهى را به محمود است فخر و اعتبار
گرچه از طبعند هر دو به بود شادى ز غم * گرچه از چوبند هر دو به بود منبر ز دار
جز بكام او نگردد تا بگردد آسمان * جز براى او نباشد تا بباشد روزگار
در فتوحات سلطان صاحبقران گويد
ايا شنيده هنرهاى خسروان بخبر * بيا ز خسرو مشرق عيان ببين تو هنر
اگر به طلعت گويى خجسته طلعت تو * همى ز طلعت خورشيد بيش دارد فر