چنان رود بعدد تيرهاى او گويى * بجاى پيكان دارند ديدههاى بصير
مگر صلابتش از معجزات داود است * كه باشد آهن و فولاد پيش او چو حرير
بسود چندان در تاختن جناح خدنگ * كه بىمنازع دارند بندگانش سرير
خداى فايدهء مهرش اندر آب نهاد * كز آب زنده شود خلق و زاب نيست گزير
در مدح سلطان محمود گويد
ار نه مشكست از چه معنى شد سر زلفين يار * مشكبوى و مشكرنگ و مشكساى و مشكبار
ار دل ما را ببست او خود چرا در بند شد * ار قرار ما ببرد او خود چرا شد بىقرار
ار نشد ابروش عاشق چند باشد گوژپشت * ور نه مى خورده است چشمش از چه باشد در خمار
ماهتابستش بناگوش و خطش سنبل برو * آفتابستش رخ و بالاش سرو جويبار
هيچكس ديده است ماهى كاندرو سنبل دميد * هيچكس ديده است سروى كافتاب آورده بار
سرخى از خون نگسلد هرگز چنان كز نار نور * مردمان گويند ليكن من ندارم استوار
زانكه بارم من برخ بر خون و روى اوست سرخ * زانكه رويش جاى نورست و دل من جاى نار
او و من هر دو همىنازيم و ناز من به است * كو بحسن خويش نازد من بمدح شهريار
يا ببندد يا گشايد يا ستاند يا دهد * تا جهان باشد همى مر شاه را اين باد كار