نامور مير نصر ناصر دين * آفتاب ملوك و گنج هنر
قدرست و قضا بروز مصاف * نتوان جستن از قضا و قدر
نگسلد داورى ز خلق نياز * گر بجز جود او بود داور
جود او چيست ابر بىگريه است * علم او چيست بحر بىمعبر
در صفت ميدان عرض سپاه و پيلان سلطان گويد
منقش عالمى فردوس كردار * نه فرخار و همه پرنقش فرخار
هواش از طلعت ماهان پر از نور * زمينش از بوسهء شاهان پرآثار
بتانى اندرو كز خط مشكين * بگرد عارض و رخشنده رخسار
بدان ماند كه زاغانند و دارند * گل اندر چنگل و لاله بمنقار
بچهر و غمزه نقاشند و جادو * برنگ و بوى بزازند و عطار
شب برگشتهشان را روز معدن * گل نورستهشان را غاليه يار
از ايشان هريكى همچون درختى * كه سيمش اصل باشد ارغوان بار
گرهى را كمر شمشير زرّين * وزو ياقوت رمّانى پديدار
به خون ديدهء عشّاق ماند * چكيده بر رخ زرّين بيمار
صف پيلانش اندر ساز زرّين * چو كوهى برشكفته زعفران زار
به برق آراسته ميغند و دارند * بگرد موج دريا شعلهء نار
به زخم پاى ايشان كوه دشت است * به زخم يشك ايشان دشت چون غار
به هيجا ميغ رنگ و تيغ دندان * بصحرا كوه جسم و باد رفتار
چه جاى است اين مگر ميدان سلطان * خداوند زمانه شاه هشيار
بسا لشكركشا آمد برزمش * ز عجب آسان گرفته كار دشوار
ز عكس تيغ او افلاك پرنور * ز گرد لشكرش آفاق پرقار
ز رزم بندگانش بر قضا جور * ز سم مركبانش بر زمين بار
از ايشان هريكى ببرى بلاجوى * سر شمشيرشان ابرى بلابار
چو روى شاه ديد از هيبت او * هزيمت شد گرفته دامن عار