ياد ز يال تو كرد چرخ چو بردند دست * در كمر يكدگر رستم و اسفنديار
در مدح سلطان طغرل بيك سلجوقى گفته
اى زلف و رخت سپهر و اختر * وى روى و لبت بهشت و كوثر
جز روح امين مگس نشايد * آنجا كه لب تو گشت شكّر
سلطان سپهرقدر طغرل * كز قبّهء دانش است برتر
خاك در اوست چرخ اعظم * عشر كف اوست بحر اخضر
روزى كه بلوح جان نويسد * منشور اجل زبان خنجر
شمشير ز خون تازه سازد * بيمارى مرگ را مزوّر
در آتش رزم پاىكوبان * مىآيد مرگ چون سمندر
بندد رمحت بدست نصرت * بر گردن روزگار زيور
يك قوم چو كاسه داغ بر دل * يك قوم چو كوزه دست بر سر
و له ايضا
رايگان رخ نمىنمايد يار * بسخن راست مىنيايد كار
با دل است اين سخن نه با قالب * با سر است اين سخن نه با دستار
از فريب و عتاب او فرياد * وز عتيب و حساب او زنهار
و له ايضا
گر عاشقى مترس ز آتش بسان شير * شمشيروار سوى آتش نه شيروار
زان نطفهيى كه شد ازل آبستن ابد * مقصود عشق بود نه اين هفت و پنج و چار
كشتى كاينات درين بحر غرقه شد * بىآنكه اوفتاد يكى تخته بر كنار
ذو الفقر شو كه دست جهاد على عشق * برّندهتر از فقر نديده است ذو الفقار
آنگه كبودپوش چو گردون كه همچو او * از مهر تاج سازى و از ماه گوشوار