منگر بدين غزالهء گلروى خارپشت * منگر بدين نوالهء خوشطعم بدگوار
صافى ميئى كه تيرهشب اندر شعاع او * گردد به چشم كور پى مور آشكار
زا مى كه نور ماه گر از عكس او بود * با مه خسوف را نبود هيچگونه كار
گر در دهان مار چكد قطرهيى ازو * آب حيات را حسد آيد بزهر مار
ايضا و له
زان گه كه در تصرّف اين سبز گلشنم * در كام اژدهاى نياز است مسكنم
در حلق همچو حلقهء دامى شود مرا * هر رشتهيى كه از پى صيدى درافكنم
از بهر آسمان كمرى لعل كردمى * گر زادهء دو ديده بماندى بدامنم
بر مرگ دل نهادم و بر زخم تن زدم * گر آدمى رواست كز آهن بود منم
اى دست روزگار گه آزمون ز من * شمشير كن نه لعل كه پاكيزه آهنم
گشتند روشنان فلك خصم من چنانك * خورشيد جز بجنگ نيايد به روزنم
بهتر ز من چراغ نيفروخت روزگار * خورشيد رشك برد و بپالود روغنم
در شكايت از روزگار گويد
نخست نيست كه گردون مرا سپرده بغم * مرا و غم را هرگز جدا نداشت ز هم
سپيد تاب چو شمشير ز ابتدا ز آدم * سياهكار شدم ز انتها بسان قلم
منم كه ازبس تيمار بهتر است مرا * هزار بار ز باغ وجود راغ عدم
اگر سلامت ماه است ازو نديدم نور * و گر سعادت بحر است ازو نديدم نم
ندامتيست مرا دام نقل بىحاصل * جراحتيست مرا نام عقل بىمرهم
فلك براى من انبار مىنهد بجفا * جهان براى من اندوه مى خرد بسلم
عجب مدان كه مرا هيچ برنيايد كار * عجب بدانكه چگونه همىبرآرم دم