گاهى كنى ز كشته همه روى دشت كوه * گاهى كنى به نيزه همه پشت كوه غار
و له ايضا
الا يا مشعبد شمال معنبر * بخار بخورى تو يا گرد عنبر
نه روحى و ليكن چو روحى مصفا * نه نورى و ليكن چو نورى منور
نفسهاى روحانيانى بخلقت * روانهاى فردوسيانى بگوهر
همىپويى و پاى تو در تو پنهان * همىپرى و پر تو در تو مضمر
رسول بهشتى ز عالم بعالم * بريد بهارى ز كشور بكشور
چه خلقى كه نه جسم دارى و نه جان * چه مرغى كه نه بال دارى و نه پر
ز اشكال تو روى دريا منقش * ز آثار تو روى صحرا مصور
نسيم تو نافه گشايد بصحرا * صرير تو دستان زند بر صنوبر
گه از لطف كردى تو برهان عيسى * گه از سحر كردى تو ار تنگ آزر
به خاك اندرت صد هزاران مطرز * به آب اندرت صد هزاران زرهور
الا اى خجسته براق سليمان * يكى بر سر كوى معشوق بگذر
يكى صورتانگيز بر خاكش از خون * نزار و جگر خسته و زرد و لاغر
خروشان و جوشان و گريان و بريان * برى گشته از خواب و بيزار از خور
گذشته بناگوشش از گوشهء پا * رسيده دو زانوش بر تارك سر
روان گشته رنجورش از درد هجران * زبان گشته مجروحش از ياد دلبر
چو خوى قطرهقطره برخساره بر خون * چو دل پارهپاره شده جامه در بر
ز داغ دريغش جوارح جراحت * ز پيكان هجرانش افگار پيكر
شكسته باحداث گردونش گردن * بريده زمانه به خنجرش حنجر
بحالى كه گر در صفت بگذرانى * شرر بارد از كلك و ديوان و دفتر
الا باد مشكين چو اين نقش كردى * درآويزش از دامن آن ستمگر
بگويش كه بر خون اين سوختهدل * چه عذر آورى پيش دادار داور