چو ديوان بمطمورههاى سليمان * چو رهبان بكنج ستودان قيصر
سلب سايه و سنگفرش و غذا غم * هنر فتنه و فخر شور و شرف شر
چو نسناس ناكس چو نخجير خيره * چو يأجوج بىحد چو مأجوج بىمر
سواران ولى بر نمد زين و چارق * شجاعان و ليكن بفسق و بساغر
همه غافل از حكم دين و شريعت * همه بىخبر از خدا و پيمبر
نه هرگز كسى ديده هنجار قبله * نه هرگز شنيده كس اللّه اكبر
چو ديوان بندى همه پير و برنا * چو غولان دشتى همه ماده و نر
چو زاغان بصحرا چو غولان بوادى * چو سيمرغ در كه چو نخچير در بر
به يكباره نان شو كند ديدهء زن * بيك استخوان زن خورد خون شوهر
همه ديوچهران ديوانه طبعان * همه سگپرستان گوسالهپرور
بهر زير سنگى گروهى برهنه * خزيده به يكديگر اندر سراسر
به يكروزه نان جمله درويش ليكن * به سنگ و سگ و بوق و بچه توانگر
چه دارند اين قوم بند سليمان * اگر نيستى سهم شاه مظفر
ملك ناصر حق و سلطان مشرق * كه جمشيد ملكست خورشيد لشكر
بدانجا رسيده است كارش كه گويى * نه خالق و ليكن ز مخلوق برتر
چه عزّ است كان مرورا نيست زيبا * چه جاهست كان مرورا نيست درخور
جهان را به دو گوهر ناموافق * بتوفيق ايزد بكرد او مسخر
يكى كلك روشن تن تيره صورت * يكى تيغ خونخوار ياقوت پيكر
دو گوهر كه جز دو معانى نيابند * يكى خاك ميدان يكى مشك اذفر
يكى گرد افشاند از تاج محنت * يكى آتش انگيزد از آب كوثر
ايا پادشاهى كه از دولت تو * جوان گشت باز اين جهان معمر
به روزى كه بختآزمايند مردان * برد هركس از كردهء خويش كيفر
زمين گردد از نعل اسبان مغربل * هوا گردد از گرد ميدان مغبّر
جهان گردد از خون مردان چو دريا * تو چون نوح و كشتى تو خنگ رهور
گهى همچو خورشيد بر روى گردون * گهى چون فرامرز بر پشت اشقر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1278
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٧٨