بسى بگفتم زين جنس و هيچ سود نداشت * كز اشك و چهره همىديد نقد سيم و زرم
بخواست ناله و زارى ز من چو او برخاست * برفت و براثر او برفت دل ز برم
رخش كه تابش قنديل روزهداران داشت * گذاشت چون علم عيد در جهان سمرم
ز بهر تهنيت عيد به كه اين قصّه * كنون بنزد جهانپهلوان بتحفه برم
و له ايضا
شبى بحلقهء ابداعيان كن فيكون * حديث زلف تو مىرفت و الحديث شجون
نشان زلف و رخت يكبهيك همىدادند * كه بند و حلقهء آن چند و حيلهء اين چون
چنان نمود كه گويى به عكس مىبينند * مثال طلعت تو در سپهر آينهگون
خرد چو رونق ديوانگان عشق تو ديد * به صد بهانه برآورد خويشتن بجنون
دلم حكايت زنجير زلف تو بشنيد * عقال عقل بيفكند كه الجنون فنون
مرا ز ضعف دل و سوز سينه آن شب تار * نه طاقت حركت ماند و نه مجال سكون
ز سوز سينهء من شعلهيى و صد وامق * ز جام محنت من جرعهيى و صد مجنون