ورچه مبدع يكى نهى ابداع * صورت مبدعات نيست چنين
گاه ترتيب آفرينش را * بر طريق تماثل و تبيين
حد احصاى دهر مىجستم * خالى از نسبت شهور و سنين
همچنين منهى خرد مىكرد * بنكوتر عبارتى تلقين
شمهيى از حقايق اكوان * نكتهيى از دقايق تكوين
تا بوقتى كه دست صبح گشاد * از فلك عقدهاى در ثمين
بركشيد آفتاب رايت نور * تا دهد جرم خاك را تزئين
از دگر سوى نيز دلبر من * برگرفت آن زمان سر از بالين
به تعجب نگاه مىكردم * از فروغ رخ و صفاى جبين
ذرهيى ز آفتاب فرق نداشت * ماه من جز بفرق مشكآگين
ليك ازبس غبار محنت و غم * كه نيابد بعمرها تسكين
در ميان دو آفتاب مرا * گشت تاريك چشم روشنبين
هم در آن لحظه صورت اقبال * به زبان فصيح و لفظ متين
گفت بر خاك سدّهاى كه ازوست * سدره مانند خاك بىتمكين
خيز و يكدم چنان كه من همه عمر * بر طريق ملازمت بنشين
تا ز برج شرف طلوع كند * طلعت آفتاب روى زمين
خواجهء روزگار صدر جهان * شرف ملك و تاج دولت و دين
آنكه خورشيد مهره درچيند * گر در ابروى او ببيند چين
و له ايضا
اى كرده گرد ماه ز شب خرمن * گريان ز حسرت تو چو باران من
زلفين و روى تست عجب كارى * جان فرشته و تن اهريمن
تشويرخوردهء لب تو لاله * و آزاد كردهء رخ تو سوسن
بنماى روى و عقل بغارت ده * بگشاى زلف و شهر بهم برزن
من پيش عشق سينه سپر كردم * تا دل بود ز حادثه در مأمن