چنان موافقت افتد سلاح را كه كند * زه گوزن زبان در دهان تير خدنگ
چو بيلك تو بدنبال چشم كرد نگاه * كمان بگوشهء ابرو درآورد آژنگ
چنان شود كه ز تيزى آن و تندى اين * قضا كرانه كند زان ميان به صد فرسنگ
كند سنان تو بازى بجان خصم چنانك * بعقل دلشدگان شاهدان چابك و شنگ
در مدح ملك نصرة الدّين نبشتكين گويد
جهانگشاى عدو بند شاه ناصر دين * كه فتح و نصرت از آثار او برند مثال
بكوفت گاو زمين را نهيب او گردن * بكند شير فلك را شكوه او چنگال
كمان كين چو بزه كرد نسر طاير نيز * فراهم آورد از سهم تير او پروبال
زهى سپاه ترا پيشتر ز فتح و ظفر * نكرده هيچكس از هيچ بقعه استقبال
بزاد تيغ تو چندين هزار بچهء فتح * نبوده او را جز با گلوى خصم وصال
جهان بعهد تو هرگز خراب كى گردد * كه تو برسم دهاقين روى بروز قتال
زمين سينهء دشمن به تيغ بشكافى * پس آنگهى بنشانى درو ز رمح نهال
منم كه با جگر تشنه خون دل بخورم * و ليكن از كف سفله نخواهم آب زلال
نشانهء لگد گور باد سينهء آنك * ز شاخ آهو دارد اميد كعب غزال
و له ايضا
نماز خفتن ناگاه مست لا يعقل * درآمد از درم آن ماه روى مهر گسل
همه شمايل ديوانگان گرفته و ليك * به زير هر خم زلفش روان صد عاقل
ز بهر عربده خود را خراب كرده و من * گرفته ماتم عمر خراب بىحاصل
ز گرد راه فروريخت قصّههاى دراز * چو زلف خويش پريشان چو كار من مشكل