ليكن به پيش ناوك مژگانت * مانع نمىشود سپر و جوشن
در مدح اتابك ابو بكر بن محمد
زان زلف عنبرين كه به گل برنهادهاى * صدگونه داغ بر دل عنبر نهادهاى
خود از براى سر زره از بهر بربود * تو جنگجوى عادت ديگر نهادهاى
در بر گرفتهاى دل چون خود آهنين * وان زلف چون زره را بر سر نهادهاى
سر برنمىكنى ز تكبر مگر كه پاى * بر آستان شاه مظفر نهادهاى
دانند همگنان كه تو تنها بذات خويش * صد لشكرى چو روى بكافر نهادهاى
و له
اى ظفر موكب ترا در پى * دوجهان پيش همتت لاشى
سالها بگذرد كه حادثيه را * نرسد در حريم ملك تو پى
به زبان سنان زند رمحت * هر زمان بانگ بر زمانه كه هى
نفس كل از براى راتب رزق * بىاساس خلقته بيدى
چنگ در دامن قضا زده بود * كرمت گفت الضّمان على
آسمانى چنين كه حضرت تست * از جفاهاى آسمان تا كى
رباعى
غم كشت مرا و غمگسار آگه نيست * دل خون شد و دلدار ز كار آگه نيست
اين با كه توان گفت كه عمرم بگذشت * در حسرت روى يار و يار آگه نيست
* * *
اى دل مشو اندر خط زيبا پسران * هر عشوه كه زلفشان فروشد مخر آن
اين رشته مور است منه پاى برين * وان حلقهء مار است منه دست بر آن
* * *
اى نوبت تو گذشته از چرخ بسى * بىنوبت تو مباد عالم نفسى