تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1233

مساهمون:

ص١٢٣٣
ليكن به پيش ناوك مژگانت * مانع نمىشود سپر و جوشن

در مدح اتابك ابو بكر بن محمد

زان زلف عنبرين كه به گل برنهاده‌اى * صدگونه داغ بر دل عنبر نهاده‌اى خود از براى سر زره از بهر بربود * تو جنگجوى عادت ديگر نهاده‌اى در بر گرفته‌اى دل چون خود آهنين * وان زلف چون زره را بر سر نهاده‌اى سر برنمىكنى ز تكبر مگر كه پاى * بر آستان شاه مظفر نهاده‌اى دانند همگنان كه تو تنها بذات خويش * صد لشكرى چو روى بكافر نهاده‌اى

و له

اى ظفر موكب ترا در پى * دوجهان پيش همتت لاشى سالها بگذرد كه حادثيه را * نرسد در حريم ملك تو پى به زبان سنان زند رمحت * هر زمان بانگ بر زمانه كه هى نفس كل از براى راتب رزق * بىاساس خلقته بيدى چنگ در دامن قضا زده بود * كرمت گفت الضّمان على آسمانى چنين كه حضرت تست * از جفاهاى آسمان تا كى

رباعى

غم كشت مرا و غمگسار آگه نيست * دل خون شد و دلدار ز كار آگه نيست اين با كه توان گفت كه عمرم بگذشت * در حسرت روى يار و يار آگه نيست
* * *
اى دل مشو اندر خط زيبا پسران * هر عشوه كه زلفشان فروشد مخر آن اين رشته مور است منه پاى برين * وان حلقهء مار است منه دست بر آن
* * *
اى نوبت تو گذشته از چرخ بسى * بىنوبت تو مباد عالم نفسى