كنون ز هستى من بيش ازين دو حرف نماند * دلى چو چشمهء ميم و قدى چو حلقهء نون
رخ تو مىنهد اين نوع داغ را مرهم * لب تو مىدهد اين جنس درد را معجون
و گر بمرهم و معجون علاج نپذيرد * من و مدايح صاحبقران شرع فنون
بسى نمانده كه گردد ز بس عمارت عدل * چهار ربع زمين در پناه او مسكون
تراست معجزهء سرورى باستقلال * نه چون نبوت موسى بشركت هارون
هواى طاعت تست آن نسيم جانپرور * كه از ميانهء آذر برويد آذريون
در مدح خواجه شرف الملك وزير گويد
دوش هنگام آنكه ظل زمين * كرد بر موكب شعاع كمين
راست گفتى مظلهييست سياه * سر برافراخته ز چرخ برين
ديدم اطراف ربع مسكون را * از سياهى چو كلبهء مسكين
آسمان چون زمين مجلس شاه * جلوهگاه جمال حور العين
قدح مى درو ز سكرهء ماه * طبق نقل خوشهء پروين
يا بكردار رقعهء شطرنج * روى در روى كرده تاج و معين
راست چون پيش شاهرخ به عرى * پيش تير شهاب ديو لعين
نسر طاير بعينه گفتى * دو پياده است بند يك فرزين
من ز فكرت فكنده سر در پيش * برگرفته سخن به عليين
با خرد بر طريق استدلال * بحث مىكردم از علوم يقين
گاه مىگفتم از يكى مبدع * چند ابداع مىكنى تعيين