گهى ز راه نصيحت درآمدى كه مباش * ز حفظ جانب ياران و دوستان غافل
بصبر كوش يقين دان كه عاقبت ز جهان * بكام دل برسى خود كدام صبر و چه دل
جواب دادم و گفتم چشيدهام يكچند * شرابهاى خوش از دست لعبتان چگل
كنون كه وقت خمارست مى ببايد خورد * ز دست هجر تو ناكام شربت قاتل
مرا بحل كن و بگذر از اين حديث كه شد * جفاى اهل خراسان ميان ما حايل
بجست بىخبر از جاى خويش و گفت مباد * كه هيچ دل به هواى شما شود مايل
دلم ببردى و در هجر نيز مىكوشى * اگر بدل بحلى نيستى به هجر بحل
وداع كردمش القصه و گرفتم پيش * رهى چو روز قيامت كشيده و هايل
ز بند عشق گشاده دل و كمر بسته * بعزم بندگى شاه عالم عادل
ايضا
سپهر و مهر چو حجّاج كعبهء اسلام * بعزم كعبهء اقبال بستهاند احرام
يكى ستانه همىبوسدش برسم حجر * يكى بچهره همىسايدش به شرط مقام
ز يك طرف گلوى گاو مىبرد ناهيد * ز يك طرف بره قربان همىكند بهرام
به امن و عافيت آراسته چو صحن بهشت * حريم حضرت اعلاى شهريارا نام
خدايگان ملوك جهان مظفر دين * كه نصرت و ظفر او را ملازمند مدام