هزار جان شده قربان هزار كيش خراب * ز رشك گوشهء كيش و دوال قربانش
بسا سكندر سرگشته از جهان كه بيافت * نشان چشمهء خضر ازچه زنخدانش
مرا بتازه در آتش نهاد گويى نعل * هر آتشى كه جدا شد ز نعل يكرانش
برسم عيدى حوران خلد را رضوان * براى غاليه مىبرد گرد يكرانش
برآمد از دل من دوزخى درين اندوه * كه ناگهان بفريبد بخلد رضوانش
بروز عيد كه زندانيان كنند آزاد * بهر دلى كه ظفر يافت گرد زندانش
رسيد نالهء من در فراق چهرهء او * بر آسمان و شنيدند ماه و كيوانش
و گر به حضرت خسرو نمىرسد زانست * كه از سپهر برين برترست ايوانش
حسام دولت و دين شاه اردشير حسن * كه هست رونق عالم ز عدل و احسانش
قضا ببوسد و گردون بديده در مالد * هرآن مثال كه صادر شود ز ديوانش
شعاع تيغ تو برقيست در ديار عدو * كه جز اجل نبود قطرههاى بارانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1225
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٢٢٥