مگر تو بىخبرى كاندرين مقام ترا * چه دوستان حسودند و دشمنان غيور
ببين كه چند نشيب و فراز در راهست * ز آستان عدم تا به پيشگاه نشور
تو در ميان گروهى غريب مهمانى * چنان مكن كه بيكبارگى شوند نفور
بدشت جانورى خار مىخورد غافل * تو تيز مىكنى از بهر صلب او ساطور
كناغ چند ضعيفى به خوندل بتند * بمجمع آرى كاين اطلس است و آن سيفور
ز گرم مرده كفن دركشى و در پوشى * ميان اهل مروّت كه داردت معذور
بدان طمع كه دهن خوش كنى ز غايت حرص * نشستهاى مترصّد كه قى كند زنبور
بباده دست ميالاى كآنهمه خونيست * كه قطرهقطره چكيده است از دل انگور
بوقت صبح شود همچو روز معلومت * كه با كه باختهاى عشق در شب ديجور
و له در مدح حسام الدوله اردشير بن حسن حاكم مازندران
ز خواب خوش چو برانگيخت عزم ميدانش * مه دوهفته برون آمد از گريبانش
فراز مركب تازى سوار گشت چنانك * نظر به دو نرسيدى بوقت جولانش