بر عادت كريمان در دامنم نهاد * درجى چنين كه بينى پردرّ شاهوار
تا من ز بهر تهنيت عيد بىدريغ * بر آستان خسرو عادل كنم نثار
اى خسروى كه راى تو از روى ملك و دين * هردم بآستين كرم بسترد غبار
در حسب حال خود سخنى چند داشتم * ليكن بدينيكى دو سخن كردم اختصار
كاى آفتاب ملك ز من مهر وامگير * وى سايهء خداى ز من سايه برمدار
و له ايضا
اى جهان را به تيغ داده قرار * كرده شاهان ببندگيت اقرار
هيبتت چون شهاب تيرانداز * حشمتت چون سماك نيزهگذار
بندگانت بوقت كوشش و كين * با حوادث شوند در پيكار
چون عنان ظفر بجنبانند * از زمانه برآورند دمار
چون ركاب ثبات بفشارند * بازدارند چرخ را ز مدار
بركشد دشمن ترا گردون * ليك برنگذراند از سر دار
طرفه مرغى است خسروا تيرت * به پر كركسان پرد هموار
نخورد جز دل عدو طعمه * نكند جز حيات خصم شكار
زلف نصرت گرفته در چنگل * نامهء فتح بسته در منقار
مرغ نى ماهىيى كه هست او را * دست دربار شاه دريا بار
بازمانده بسوى شست ملك * دهن بىزبانش ماهىوار
ماهىيى ديدهاى كه صدمهء شست * نرساند بكام او آزار
مىندانم كه چيست دانم آنك * مى برآرد ز برو بحرد مار