تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1158

مساهمون:

ص١١٥٨
گرنه نسيم خلق خداوند يافته است * بىمشك چون بود سر زلف تو مشكبار قطب علوّ و تاج معالى على كه يافت * علمى كه در جهان ز على ماند يادگار

در صفت اسب گويد :

آن اسب كز خليفهء عالم به او رسيد * با نقش او خجل شده نقّاش قندهار باديست كوه‌پيكر و كوهى است باد تك * گر كوه را لگام بود باد را فسار ماه نو است نعلش و هنگام تاختن * بر چهرهء ستاره فشاند همى غبار در رشك ازو بود فلك و جاى آتش هست * زيرا فلك هلال يكى دارد او چهار امروز را به پويه و امسال را به تك * كمتر به لحظه‌يى برساند بدى و پار چون پاى در ركاب وى آرى گه نبرد * چون دست در عنانش گمارى گه شكار دور گذشتهء همه افلاك را بگير * عمر گسستهء همه آفاق را بيار گويى كه بر سبيل تبرّك به اسب تو * حور از بهشت هديه فرستاد گوشوار

در صفت شمشير

دارد فروغ آتش و اينك همىزند * در جان دشمنان تو هر ساعتى شرار گرمى به رنگ وى بدى اندر پياله‌ها * هرگز نباشدى سر مىخواره را خمار وان تيغ كاركرده كه زارى كنند ازو * مردان كارديده به ميدان كارزار