گرنه نسيم خلق خداوند يافته است * بىمشك چون بود سر زلف تو مشكبار
قطب علوّ و تاج معالى على كه يافت * علمى كه در جهان ز على ماند يادگار
در صفت اسب گويد :
آن اسب كز خليفهء عالم به او رسيد * با نقش او خجل شده نقّاش قندهار
باديست كوهپيكر و كوهى است باد تك * گر كوه را لگام بود باد را فسار
ماه نو است نعلش و هنگام تاختن * بر چهرهء ستاره فشاند همى غبار
در رشك ازو بود فلك و جاى آتش هست * زيرا فلك هلال يكى دارد او چهار
امروز را به پويه و امسال را به تك * كمتر به لحظهيى برساند بدى و پار
چون پاى در ركاب وى آرى گه نبرد * چون دست در عنانش گمارى گه شكار
دور گذشتهء همه افلاك را بگير * عمر گسستهء همه آفاق را بيار
گويى كه بر سبيل تبرّك به اسب تو * حور از بهشت هديه فرستاد گوشوار
در صفت شمشير
دارد فروغ آتش و اينك همىزند * در جان دشمنان تو هر ساعتى شرار
گرمى به رنگ وى بدى اندر پيالهها * هرگز نباشدى سر مىخواره را خمار
وان تيغ كاركرده كه زارى كنند ازو * مردان كارديده به ميدان كارزار