چو نيست بهره مرا از بهار چهرهء او * به چهره برگ خزانم به ديده ابر بهار
اگر نزارى و زردى مرا ز عشق رسيد * نه عاشقست رخت از چه گشت زرد و نزار
زمانه گويى مهمان مهرگان آمد * كه شاخهها همه زرش همىكنند نثار
ز روى آب هزاران زره پديد آمد * خلنده باد چو بر وى گذشت پيكانوار
زره به پيكان درّند و باد چون پيكان * همى ز آب سپر سازد اينت نادره كار
به يار آنكه خبر گويد از دل عاشق * زرنگ چهرهء معشوق اندرو آثار
عدوى عنبر و صرّاف مشك و ناقد عود * و عيد ظالم و زندان ايزد دادار
و له ايضا
دست چمن گرفت سر زلف نوبهار * تا مشكبوى گشت به دو زلف همچو يار
چون گل نقاب در چمن از روى برگرفت * مىگير در چمن ز كف يار گلعذار
شاخ شكوفه بر سر بستان زمانزمان * بىمنّت سپهر ستاره كند نثار
عاشق به ياد دلبر گلرخ همىخورد * باده به رنگ لاله در اطراف لالهزار
آبى كه بىوسيلت او بر درخت جان * چشم اميد خلق نديده است برگ و بار
روزى كه در حجاب شود آفتاب چرخ * بر چرخ جام نور دهد آفتابوار
در مدح سيد السند ابو القاسم على بن حسين
بر روى آفتاب تو آن زلف تابدار * ز آسيب باد سلسله گشتست آبدار
زلفت چگونه روى ترا پرنگار كرد * بر آب و آتش ار نكند هيچكس نگار
ور رهگذار مور نه بر آب و آتش است * خط را به گرد عارض رنگين تو چه كار
در زلفت ار قرار نبينى عجب مكن * كى ديدهاى كه دود بر آتش كند قرار
زلفت بخار آب رخ آبدار تست * گر هيچگونه بوى بخور آيد از بخار
در زلف تو درازى روز شمار هست * ليكن شكنج و حلقه فزون دارد از شمار
گر تاب و پيچ حلقهء زلف تو صبح نيست * خورشيد را چگونه گرفتست در كنار
بس هوش و عقل در سر زلف تو بستهاند * ترسم به بادشان دهد آن زلف بادسار